قربون دست نازتون برم من ... لطفا تشريف بيارين اينجا ... منتظرتون هستم ...
اينجا از اين پس آپديت نميشه ... دوستان عزيزی که به بنده لينک دادن ، اگه هنوز قابل ميدونن ممنونشون ميشم اگه لينکها رو اصلاح کنن


آری دل مرد بی صدا ميشکند ...
گر گرفته این سینه به خون نشسته ام
از آتشی تلخ
دستهایم را ، میان خون و آتش فرو میبرم
تا در لابلای خاکسترهای تپنده
بازمانده نام خویش را بیابم
و باور کنم که هنوز
زنده ام !!!
باز خزانی دگر از راه رسید ... پائیزی ابری و گریان ... خزانی چون سالهای همیشه ... تکراری دگر بر دفتر خط خطی عمر و راهی رنگ رنگ تا بهاری دگر ... فصل بغضهای هرگز نترکیده ... فصل اشکهای هرگز نباریده ... فصل آه های آغشته به فریاد آسمان ... فصل فریادهای بی انتهای دیوانگان ...
...............
پائیز همیشه فصل خاطرات تلخ و شیرین زندگی من بوده ، عشقی ناشناخته و ناب به ابرها و بارانهای اين دو فصل سرد تمام وجودم را سرشار از عطر خاک باران خورده و حسی آسمانی میکنه ... وای که چقدر عاشق این قطرات باران هستم ... فقط خدا ميدونه چقدر در طول عمرم مثل ديوانه ها زير باران راه رفتم ... چقدر خيس شدن زير بارون رو دوست دارم ... و چقدر بوی هوای ابری و بارانی روحم رو به پرواز در مياره ... بارون منو یاد کودکی میندازه ... یاد ایام خوش بی دردی ... یاد بغضهای کودکانه و اشکهای بچگانه ... آه بارون ... بارون ... حیف از تو که نامت را به اشتباه بر نامهربانترینها نهادم ... حیف از نجابتت ... حیف از پاکیت ... بر من ببخش این خود خواهی را ... اي باران ...
ببار ای آسمان ، ای ابر ، ای پاک
ببار ای برده زشتی از دل خاک
ببار ای اشک پاک ، ای بوی جنت
ببار تا پرکشم با تو به افلاک
***
پ ، ن :
... والا نمیدونم اینا چی بود ... ولی خوب دیگه یهو از این مغزم تراوش کرد و ریخت اینجا.
سایه ات را خمیده ، اسیر پائیز و به زنجیر تباهی کشیده نبینم !!! عـــز یــــــــــــــــز !!!
از یاد نبر !!!
که نگاهمان را بر پوست تاول زده زمین باریده ایم ،
و خنده هایمان را ، تابیده ایم ،
و تمام نوازشهای انگشتان مشتاقمان را ،
به انتظار سبز شدن دشت ،
به سنگها بخشیده ایم ...
باور نکن !!!
هرگز باور نکن !!!
که لذت دویدن در سبزی بی انتها را نبریم !!!
سلام
امیدوارم حال همگی خوب باشه و همچنین قصور بنده در کامنت نذاشتن رو هم امیدوارم ببخشید ... چند تا مطلب هست که میخوام امشب عرض کنم :
1 ) در مورد مطلب قبلیم باید عرض کنم که این آقا مهدی عزیز هیچگونه نقصیر و کوتاهی نکرده بلکه واقعاً همیشه یکی از بهترین دوستان من بوده و هستند و هیچ وقت منو از لطف و محبتهاش بی نصیب نذاشته ، اون روز هم بنده خدا کلی تو زحمت افتاده تا بره جائی که آنتن داده و زنگ زده و گفته کجا هستند ولی خوب !!! از شانس بد ما شماره اشتباهی گرفته شده و افتاده رو خط جائی که منشی تلفنی بوده و خوب بقیه شو خودتون میتونید حدس بزنید ... ، اون دوستی که منو سر کار گذاشت یه دوست خیلی خیلی قدیمیه که شاید بعدها بیارمشون تو یه قرار ... ، خلاصه اینکه : آقای شیفت عزیز !!! بابت همه چیز بینهایت ازت ممنونم .
2 ) گرافیک عزیز از لطفتون خیلی خیلی ممنونم . همچنین از همه دوستانی که با کامنتهاشون توی این اوضاع به من روحیه میدن واقعاً ممنونم ... هیچ چیز برای من ارزشمندتر از این نیست که میبینم دوستانی دارم که با اینکه خیلی خیلی کم دیدمشون ولی صفا و صمیمیت و محبتشون رو از من دریغ نمیکنن ... هر وقت کامنت جدیدی میبینم کلی قند تو دلم آب میشه ... خلاصه برای همگیتون آرزوی سلامتی و شادکامی میکنم و امیدوارم هیچوقت هیچگونه بستر اجباریی رو تجربه نکنید !!! .
3 ) میخوام اگه خدا بخواد از فردا شروع به نوشتن کنم .. میخوام سعی کنم بیشتر تمرکز کنم و به این احساس کسالت آور خونه نشینی غلبه کنم ... سعی خواهم کرد هر روز یه مطلب بذارم ... تا ببینم خدا چی میخواد .... شما هم به دل نگیرید اراجیف منو .
4 ) و اماااا !!!! ... دوست عزیزی منو مورد لطف و تـفقد خودش قرار داده و یه چیزائی نثار من کرده ... البته با اینکه لطف کرده و سر بسته اینکارو کرده و ازش ممنونم ولی میخوام بهش عرض کنم که : دوست عزیزم !!! گرفتم !!! با تمام احترام و علاقه ای که براتون قائلم باید عرض کنم به شدت در اشتباهید ... اون مساله رو شما دیر یا زود میفهمیدید و هم من و هم شما اینو خوب میدونیم ... اصلاً اون مساله چیزی نبوده که بشه پنهون بمونه و من هم اینقدر ابله نیستم که اینو ندونم ... علاوه بر همه اینها این مساله هیچ ربطی به مسائل دیگه بین ما نداره و هیچگونه تاثیری رو در این رابطه نداشته و نداره ... حالا اینکه شما به همین زودی قضاوت کردید و رفتارتون رو بر پایه همین قضاوت غلط شکل دادید مساله ایه که امیدوارم بتونم بعدها با توضیحات بیشتر حلش کنم و مطمئنم که با درایت و هوش و منطقی که در شما سراغ دارم موفق به حل این سو ء تفاهم خواهیم شد ... و بطور خلاصه اینو عرض کنم که من هیچوقت و هیچگاه سعی نکردم که به کسی دروغ بگم چون واقعاً بر سست بنیاد بودن بنای دروغ معتقدم و تنها خصیصه ای که حس میکنم در من وجود نداره ظاهر سازی و تقلبه ... البته امیدوارم اینطور باشم !!! یعنی همیشه سعیمو کردم ... قضاوت بقیه ماجرا قطعاً با خودتونه ... ( در مورد همه چیز بعدها همینجا توضیح خواهم داد )
5 ) هیچ مساله ای رو در زندگی سعی کنید بی جواب رها نکنید و اگر هم مساله ای رو نتونستید حلش کنید ازش فرار نکنید ... یه گوشه بذاریدش و همیشه نیم نگاهی (فقط نیم نگاهی ... نه بیشتر) بهش داشته باشید تا موقعی که توانائی حلش رو داشتید ... مطمئناً هیچ چیز اینقدر ارزش نداره که تا آخر عمر بخواهید برای فرار از اون بدوید ... بالاخره روزی خسته خواهید شد و اونموقع اون به شما خواهد رسید ، اونم در حالی که از خستگی رمق هیچ کاری رو ندارید ... پس بهتره یاد بگیریم که زودتر راه حلها رو پیدا کنیم به جای تلف کردن انرژیمون .
6 ) چه خبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره .... !!! اینم از اثرات قرصهای عجیب غریب و تووووووووووپ !!!
سلام
بعد از اینکه صبح امروز توسط یکی از دوستان قدیمی حسابی سر کار رفتم و نیومد دنبالم کلی حالم گرفته شد و تصمیم گرفتم که خودم دست به کار بشم و به جمع دوستان ملحق بشم .. لباس پوشیده و عصا به دست راه افتادم ... میدون توپخونه ... صادقیه ... و دست آخر کرج ... وقتی رسیدم کرج هم یه ماشین دربست گرفتم و راه افتادیم طرف جاده چالوس ... کلی گشتم ... تو همه جاهائی که میشد سر زدم و سوال کردم ولی اثری ازشون نیافتم که نیافتم ... هر چه بیشتر گشتم کمتر پیدا کردم ... موبایل این آقا لیدر هم که در دسترس نبود که نبود ... خلاصه بعد از طی مسافتی تا نزدیکیهای گچسر و گشت و گذار و تحمل نگاههای غضب آلود راننده مسخره ، که با هر ترمز میخواست جونش بالا بیاد دست از پا درازتر برگشتم ... البته چند جائی رو فکر کنم جا انداختم ولی سعی کردم هر جا که به نظر میرسید باشن رو بگردم ... خیلی دلم میخواست ببینمشون ... دلم برای همشون تنگ شده ... و از طرفی یه چیز خیلی مهم رو میخواستم بفهمم که بالاخره نشد ... امیدوارم به همشون خوش گذشته باشه و روز خوبی رو پشت سر گذاشته باشن ... امیدوارم ...
گاهي اوقات اونقدر ازخودم متنفر ميشم که فقط خدا ميدونه ... نميدونم ... بخدا نميدونم ... به چه جرمي ... به چه گناهي ... کي ميشه کسي بفهمـــه من چه مرگمه ... کي ميشه کسي بدونه کارهام واسه چيه ؟ ... کي ميشه کسي پيدا بشه حرفا رو اونجور که هستند بفهمه ؟؟؟ نميدونم .. بخدا نميدونم ... ولي اونقدر از خودم شاکيم که فقط ميخوام بگم ...
لعنت به من
سلام
گاهي وقتا يه چيزي باعث ميشه آدم يهوئي حالش عوض شه ... در اوج بي حوصلگي و اعصاب داغون ، امشب وقتي اومدم يه دوست عزيز برام يه چيزي فرستاده بود که با ديدنش از اين رو به اون رو شدم ،شما هم ببنيد ... قضاوت رو ميذارم به عهده خودتون ...
کليک کنيد ...
پ . ن :
۱ ) پيشايش از همه عذر ميخوام ... طرف مخاطب اين کليپ افراد معلوم الحالي هستند که قطعا شما شامل اونها نميشيد .
۲ ) نوشتن همين يه ذره ۱۵ دقيقه وقت برد ... آخه رايانه محترمو امشب بالاخره گذاشتمش زمين و الان دراز کش اين مطلب رو پست ميکنم ...
سلام ...
1 ) من هنوز زنده ام ... نفسی میاد و میره ... دوست عزیزی ازم خواسته بنویسم ... بله ، چشم ... ولی چی بنویسم وقتی از خودم ، از این وضعیت ، از این خونه نشینی ، از دوری از بهترین دوستانم خسته شدم ؟؟؟ ... چی بنویسم وقتی به عمق بیگانگی نزدیکانم پی میبرم و روز به روز به اینهمه ناجوانمردی و قدر ناشناسی و تیره روزی امثال خودم بیشتر پی میبرم ؟؟؟ ... چی بنویسم وقتی اکثر اونائی که سالها باهاشون احساس نزدیکی میکردم دارن از درون روحمو آزار میدن ؟؟!! ... تا وقتی از کار نیفتید نمیتونید بفهمید کی چکاره است ... تا وقتی سودی برای کسی داشته باشید نمیتونید اطرافیانتون رو بشناسید ... واقعاً عجب روزگاری کثیفی شده ... دیگه داره حالم به هم میخوره از این همه دو روئی و مصلحت اندیشی و بی معرفتی !!! چی بگم از اینهمه حقایق تلخ ؟؟؟
2 ) امروز رفتم دکتر و عکسامو بردم ... با دیدن عسکا دکتره اول چشاش شد چهار تا بعد نگاهی به من انداخت و گفت اینا عکسای خودته ؟؟؟!!! ... چطوری راه میری تو با این دیسک کمرت ؟؟ و کلی دعوام کرد بی انصاف ... خلاصه اینکه گفت اوضاع وخیمه و دیسکه تا حدی که میشده از جاش در اومده و نیاز به عمل داره ولی بازم دمش گرم که منو به یه نفر دیگه معرفی کرد که شنبه برم با اونم مشورت کنم ، ولی تا اطلاع ثانوی همچنان استراحت مطلق ، اما ایندفه جدی و بی شوخی ... بعدشم بعد از 2 هفته رفتم شرکت ... اونجا هم یه سری داد و هوار کردم و اومدم بیرون ... خوشبختانه ماشین داشتم و رفتم کمی خیابان گردی کردم و رفتم خونه یه دوستی که مدتها ندیده بودمش که اونم مریض بود گل براش بردم و رفتم عیادت (کوری عصا کش کوری دگر که میگن همینه) و بعد هم برگشتم خونه تا باز هم زیر این سقف کوتاه و کم نور ، نظاره گر تنهائی و سکون و بی خاصیتی خودم و بی تفاوتی و قدر ناشناسی و بیگانگی های به ظاهر نزدیکانم باشم ، ولی چاره ای نیست ... این دفعه باید بیشتر مراقب باشم ، دکتره بد جور منو ترسوند ، میگفت اگه حواسم نباشه حتی ممکنه زمین گیر بشم ، دیگه باید جدی بگیرم موضوع رو .
3 ) برای گذران این روزها باید یه سری چیزا جور کنم ... یه مونیتور LCD برای اینکه بتونم راحت در حالت خوابیده باهاش کار کنم و راحت جا به جاش کنم ... یا یه نوت بوک ، یه میز کوتاه مدل سماوری و یه مشت کتاب و cd ... باید شروع به گشتن کنم ببینم از کجا میتونم جورشون کنم .
4 ) این وضعیت شاید یه فرصتی باشه برام .. شاید خدا میخواد اطرافمو بهتر ببینم و آدمهائی رو که با تمام وجود سالها در خدمتشون بودم و از هیچ چیز خودم براشون دریغ نکردم رو بهتر به من بشناسونه ... یا دوستانی که ازشون غافل بودم ... واقعاً تو همچین موقعیتهائی میشه آدما رو خوب شناخت ... ارزشهای ناشناخته ای که دارن برام شناخته میشن ... آدمهای رذلی که نقش پستیهاشون رو سعی میکنم از ذهنم پاک کنم و میدونم که میتونم ببخشمشون ... و آدمهائی عزیز و فرشته گونی که هیچوقت نقش ارزشمندشون رو توی این اوضاع فراموش نخواهم کرد .... یکیشون همین مهدی عزیزه ، دوستی که تو این روزا مرتب به من زنگ زده و برام یه CD و یه کارت 10 ساعته اینترنت اورد ... فقط خدا میدونه که از دیدنش چقدر خوشحال شدم و روحیه گرفتم ... آقای شیفت دوست داشتنی و عزیز !!! ممنونم ازت ... یا خاطرات کودکی محترم که همیشه حالمو میپرسه ... یا اون دوست عزیز و مهربونی که همیشه پی ام هاش خوشحالم میکنه یا محمد عزیزی که با اینکه 3 بار تا حالا کوتاه دیدمش ولی گفته میره مشهد و دعام میکنه یا سوگند که با اینکه هرگز ندیدمش ولی کامنتهای روحیه بخشش همیشه باعث خوشحالیم میشه یا گرافیک عزیز و خلاصه و بدون اینهمه یای تکراری همه دوستای عزیزی که اینجا میان و کامنت میذارن یا با پی ام هاشون جویای احوال حقیر هستند ... گر چه اسمتون رو ننوشتم ولی همیشه دوستتون دارم و قدردان اینهمه لطف و محبتهاتون هستم ... امیدوارم بتونم روزی این دین بزرگم رو به تک تک شما دوستان عزیزم ادا کنم ، ای کاش بتونم روزی به این پایه از انسانیت و صداقت و مهربانی برسم .
5 ) زنده ام من به تو و مهر تو و سیرت تو ~~~~ ای که خونی تو به رگهای کویر آلودم !!!
***
پیروز و پاینده باشید
آهای ای ناخدای کشتی نور
گمان مبر که بر ساحلی دور به انتظارت خواهم نشست
که مقصدت اگر ناکجا هم باشد
به دنبالت شنا کنان
به آب خواهم زد !!!
سلام
رفتم بخوابم ... هر کاری کردم نتونستم ... نشد ... واقعاً چه سخته تو این رختخواب ولو شدن ... همه جای آدم درد میگیره ... بازم خدا رو شکر گاهی گداری یه زیر آبیی میرم و میزنم بیرون.
1 : امروز رفتم MRI ... یارو منو رو تخت گذاشت و فرستاد تو همون دستگاهه ... جان خودم (الکی!!!) خود خود لباسشوئیه ، گرفتن یه خورده چیز میزاشو عوض کردن شده همین ماس ماسک ... خلاصه یه نیم ساعتی اون تو بودم ... هی تق و توق میکرد ...اولاش همش فکرای جورواجور به سرم زد که مثلاً اگه برق بره من این تو بمونم چی میشه یا اگه این دستگاهه با این همه تق و توقش بترکه چی ازم میمونه یا اگه زلزله بیاد یارو بذاره در بره من این تو چیکار کنم البته خیالم راحت بود که چیزیم نمیشه چون دستگاهه اونقدا محکم بنظر میومد که آوار آسیبی به من نرسونه ولی از گشنگی میمردم آخرش ، بعد خیالم راحت شد که دوستم دم در هست هر چی بشه میاد نجاتم میده ، آخه خیلی باهام کار داره ، سرنوشتش دست منه !!!!(خنده خبیثانه) ... و بعدش با خیال راحت شروع کردم به چرت زدن ... پلکام داشت سنگین میشد که یهو دیدم تخت راه افتاد و آقاهه همینجوری دم ورودی دستگاه وایساده و بر و بر منو نگاه میکنه ... زورش میومد دستمو بگیره بلند شم ... انگار اولین کسی بودم که اون تو چرت زده بودم و یارو بهش برخورده بود ... خلاصه با هر مصیبتی بود سر پا شدم و واسه حرصشم که شده یه خورده چشمامو مالوندم و یه خمیازه تحویلش دادم .
2 : واقعاً این آدمیزاد عجب موجودیه خدا وکیلی ... چرا ؟ خوب میگم ... آقا !!! این درده واقعاً بد دردیه ... خدا نصیب گرگ بیابون نکنه که مطمئناً از گرسنگی خواهد مرد ... از شوخی گذشته ... این درد ناجوانمرد و این کپسولا و مسکنهای افیونی و این خونه نشینی کسالت بار دردناک (اونم برای آدمی مثل من که از همون بچگی کار کردم و بیرون رفتم و تو جامعه که چه عرض کنم ، تو محیط کار زندگی کردم ) واقعاً همه روح و روان آدمو آزار میده ... جدیداً تبدیل شدم به یه موجود عجیب غریب با دندونای تیز و گنده که هی پاچه میگیره ... خیلی بد اخلاق شدم ... زیادی به این و اون گیر میدم ... این درد حتی تمرکزمو ازم گرفته ... امروز کلی شرمنده شدم ... یکی از بهترین دوستانمو از خودم رنجوندم ... عصامو نبردم که مثلاً زشت نباشه ، ننه من غریبم بازی در نیورده باشم ، بدتر شد ، درده زیاد شد ... منم یه کپسول از اون توووپا انداختم بالا که مثلاً درده آروم شه دیدم ای دااد و بیدااد عنان عقل از کفم بدر شد ... خلاصه حسابی با اون حال و هواس خرابکاری کردم و آخر سر دوستمو دیدم که دلگیر شده ... واقعاً امروز فهمیدم که چقدر ضعیف شدم ، چقدر ]... [ شدم ، و واقعاً چقدر این مرض منو عوض کرده ... نمیدونم ... ولی رفتار امروزم جالب نبود در کل ... خیلی سعی کردم درستش کنم و از دلش در بیارم و امیدوارم ازم نرنجیده باشه یا لا اقل منو بخشیده باشه چون میدونم خیلی بزرگوارتر از این حرفاست ...” دوستای خوب همیشه بزرگترین سرمایه های آدم هستند و من همیشه سعی کردم و میکنم قدر این سرمایه ها رو خووب بدونم “... خلاصه اینکه یه عذر خواهی حساااابی مدیونشم .
3 : یادم باشه که سه شنبه که میرم دکتر واسش بخونم :
دل و دین و عقل و هوشم همه را به بااااد دادی .... زکدام قرص دکتر به من خراااااب دادی ؟؟؟
4 : خدا آخر عاقبت منو شما رو به خیر کنه ... منو به خاطر این وضعیت قاراشمیش ... و شما رو به خاطر خوندن اینهمه اراجیف و خذعبلات .
5 و 6 و 7 و ... n : دوستتون دارم ... دوستتون دارم n تا .
خدا پشت و پناه همتون باشه و ایشالا همیشه سالم و سالم و سالم و سلامت باشید
***
پ . ن : واقعاً که !!! ... منم با این مطلب نوشتنم .
سلام
میدونم که تنبل شدم ... واقعاً هم از همه شما عذر میخوام ... آره نمینو یسم ... کم کامنت میدم ... ولی به خدا به همتون سر میزنم ... اصلاً بذارید یه شرح حال کوتاهی از خودم بگم تا شاید این کوتاهی منو ببخشید ... با این همه ناله و زاری و به قول خانم کشاورزی شکل قوری شدنم ، حتماً دیگه تا حالا همه فهمیدید که مدتیه سیاتیک و دیسک کمرم داره اذیتم میکنه ... راستش الان یه دوهفته ای میشه که دوباره دردم برگشته ، سه شنبه هم بالاخره رفتم دکتر که متاسفانه خبر خوبی بهم نداد ... فرمودن که دیسک کمرم اوضاعش بی ریخته و حتماً حتماً باید استراحت مطلق بکنم ... اصلاً حق بلند شدن از رختخواب رو هم به من نداده بی انصاف ... وقتی با کمال پرروئی بهش گفتم پشت کامپیوتر که میتونم بشینم دیگهههه ؟؟؟ همچین نگاهم کرد که نگو و نپرس ... و با جدیت گفت (فقط برای رفع حاجت) !!! ... شنبه هم باید برم MRI و سه شنبه هم باز برم دکتر که بهم بگه عمل میخواد یا نه ... فقط خدا خدا میکنم نگه عمل میخواد چون مصیبت بزرگیه برام ... واقعاً اگه به عمل کشیده باشه باید چکار کنم ، نمیدونم ... ولی میدونم که نمیتونم تن به عمل بدم در هر صورت اصلا فکرشم نمیتونم بکنم ، ایشالا نخواد ... فقط همین ... استراحت هم یه مصیبتیه لامصب ... آخه بدبختی نمیتونم هم تو خونه بیکار بخوابم ... واقعاً میمیرم ... همین امروز رو فقط خوابیدم ... عصری از درد پشت و قفسه سینه و باقی اعضای بدنم داشتم میترکیدم ... هیییچ کاری نمیتونم بکنم ... خدا نصیب هیچکی نکنه الهی ... تصورش هم نمیشه کرد تا تجربه نکرده باشه آدم ... واقعً قدر سلامتیتونو بدونید ... هیچ کاری هم نمیتونی بکنی غیر از تماشای تلویزیون که قربونش برم این تلویزیون مسخره ما هم دیگه ترکونده ... آخر مسخره بازیههه خدا وکیلیش ... مثلاً عید بود ... غیر از فیلم گزارش اقلیت که شبکه 5 پخش کرد و فیلم عصر بقیه ش همه یکی از دیگری مسخره تر بودن یارو اومده نوحه میخونه روز عید ... احمق اسمش رو هم گذاشه بود مولودی ... گریه ت میگرفت گوش کنی مادر مرده رو ... این شبکه آموزشم خودشو کشته بود خاک بر سر با اون برنامه آموزش مبانی رایانه اش ... مرتیکه انگار داره به سری کلاس اولی چیز یاد میده ... خاک بر سر خودش هیچی بلد نیست اومده تو تلویزیون درس میده ... اونقد حرص خودم که نگو ... باور کنید 80% تنظیمات ویندوز رو بلد نبود بعد اومده بود تنظیمات IE رو توضیح میداد ... خیلی مسخره بود برنامه ها ... بگذریم ... فقط یه خواهش از همتون میکنم که واقعاً مواظب سلامتیتون باشید قدرشو بدونید و منو به خاطر تاخیرها و کوتاهیها ببخشید ... مطمئن باشید هر چی هم که بشه من به همه شما سر میزنم و مطالبتون رو میخونم ... بین خومون باشه !!! امروز داشتم یه طرح میریختم واسه اینکه کامپیوتر رو در وضعی قرار بدم که بتونم خوابیده باهاش کار کنم ... اگه بشه خیلی خوبه ... خیلی کار دارم که میتونم انجام بدم ... یه برنامه واسه شرکت داشتم مینوشتم که الان یک ساله راکد مونده اونم در مراحل مقدماتیش ، اونو میتونم تکمیل کنم ... چند تا قالب واسه این وبلاگ و چند تا از دوستام ... مرتب کردن 35 gig اطلاعات روی این هارد مادر مرده ... اینا خودش کلی کار میبره ... آها یه چیزهائی هم میخوام یاد بگیرم ... این فرانت پیچ یکیشونه ... جاوا یا فلش یا ASP هم اگه بشه که چییییی میییشه ... ولی مهمتر از همه اینا فقط خدا کنه اونقدا وخیم نباشه ... اووووووه ... چقد حرف زدم ؟؟؟!! ... ببخشید تو رو خدا ... من فقط میخواستم بگم که تاخیرا و کوتاهیهای منو ببخشید ببین کار به کجاها کشید ... شرمنده ... سرتونو درد اوردم ... منم برم بخوابم که بسه زیر آبی رفتن ... پس وقت به خیر و خدا نگهدارتون باشه ... همتونو دوست دارم دوستان بزرگوار و عزی.
توضيح و تاکيد : پيش از خواندن متن ذيل ارادت خود را به قاطبه جامعه شريف و محترم نسوان موکداْ اعلام داشته و برای تمامی شما دوستان آرزوی سلامتی و کاميابی ميکنم .
بنده ی خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :
چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم !!! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم و مردم نيز از آن بهره مند گردند !!!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد تمام اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟؟
پ . ن : صرفاْ يک لطيفه است ... فقط !!!!
سلام ... حرف دارماااا ...اونم زیاااااد ... ولی خدائیش این فلش رو ببینید ... هر کی نبینه از دستش رفته هاااا ... قربون همتون ... فعلاً خدا نگهدار ... مطلب بعدیم در مورد تعادله ... حالا اینکه چه تعادلی و که چی ، باشه بعداً میگم ... فعلاً برید سراغ این فلش قشنگه تا بعد که دوباره خدمت میرسم .. پس فعلاً باااای.
خوبم خوبم خوبم خوبم خوبم ... اوضاع و احوال خوبه و روزگارم بد نيست ... ببخشيد تورو خدا هی نگرانتون ميکنم ... هی مياييد اينجا و اين همه اراجيف و ظجه موره ميخونيد ... ميدونيد چيه ؟؟ بين خودمون باشه ولی باور کنيد متولد شدن کار سختيه ... به دنيا اوردن هم کار سختيه ... ولی خوبه ... لازمه ... کاری رو که بايد مدتها پيش انجام ميدادم انجام دادم و کلی چيزای ديگه هست که مونده ... يه خونه تکونی ... يه کله تکونی حسابی ... يه تکونی که ايشالا تا ابد خواب رو ازم بگيره ... امروز روز خوبی داشتم ... روزی که خيلی بهم انرژی داد ... روزی که مدتها بود که مثلشو تجربه نکرده بودم ... يه روز خوب ... از خالق تمام لحظات خوب و ناب امروز تشکر ميکنم ... از تو دوست خوبی که اينا رو ميخونی ... با اينکه اين درد بی صاحاب امون منو بريده بود ولی کم نيوردم ... ديگه نميخوام کم بيارم ... ديگه بايد شروع کنم ... ديگه بايد بخوام تا بتونم ... ديگه بايد بيدار شم ... ديگه بايد ... ای بابا باز مثل اينکه افتادم تو موووود وراجی ... فقط اينو بگم و برم ... بخدا شرمنده همه شما هستم ... بخدا نميدونم چطوری ميتونم اينهمه محبت رو جبران کنم .. فقط خدا رو شکر ميکنم که همچين دوستای خوبی دارم ... اميدوارم بتونم من هم دوست خوبی براتون باشم ... دوستتون دارم ... دوستت دارم و باااااای .
پس ادامه ميديم ... خوبم خوبم خوبم خوبم خوبم خوبم خوبم خوبم ...
يه پارچ بزرگ آب يخ ريختن رو سرم ... اولين باره همچين حسی رو توی عمرم تجربه ميکنم ... قلبم درد ميکنه ... سرم گيج ميره ... نميتونم هيچی بگم ... نميتونم ... بايد برم ... فقط همين ...
وای خدای من 
نگرانم هم نشيد ... نمی ميرم
آره ... بايد بنويسم ... بايد بشكنم اين سكوت رو ... بايد حتي خودمو هم بشكنم ، 47 روزه كه از آخرين باري كه باهاش حرف زدم ميگذره و 47 روز ميشه كه ازش بي خبرم ... يا نه !!! بذاريد راحت باشم ... بذار بگم كه ازت بي خبرم ... هيچكدوم از حرفامو نشنيدي ... شايد حد اقل واسه كنجكاوي هم كه شده اينو بخوني ... چون ميدونم كه تو هم اين مطلبمو خواهي خواند ... ديگه مهم نيست ... هيچي مهم نيست ... تو هم بخون ... تو هم بدون ... ديگه هيچي برام فرق نميكنه ... باشه عزيزم !!! زنگ نزن ... نميخواد بهم خبري بدي ... ديگه هم هيچي نميگم ... يعني چيزي ندارم كه بگم ... نه ناله نه زاري نه هيچي ديگه ازم نخواهي شنيد ... خفه ميشم ميرم پي كارم ... اصلاَ حقمه ... تقصير خودمه ... خود احمقم ... خود به قول تو ديوونه ام .... خود خودم ... خود مرتيكه ي بي جنبه ي احمق پيرمردم ... آره تقصير خودمه ... ولي يادت باشه امروز رو ... ولي نه !!! نميخواد چيزي يادت باشه گرچه شايد الان هم به همين راحتي فراموش كرده باشي ... بهتر !!! ... برو خوش باش تو دنياي خودت ... برو و خيال كن كه همه چي تموم شده به همون سادگي كه خودت فكر ميكني ... برو و خيالت راحت باشه و خوشحال باش كه به همين سادگي !!! از شرم خلاص شدي ... برو و همه چيو فراموش كن ... همه چيزاي گذشته رو ... همه حرفا رو ... همه ي اون چيزائي كه خودت بهتر از همه كس ميدوني ... اي بابا ... بيخيال ... اصلاَ چه لزومي داره اينا رو ميگم ... تكرارش برات ناراحت كننده نيست ؟؟؟ ... هست ؟؟؟ چندش آوره ؟؟؟ ... باشه باشه ... عصبي نشو ... آره دلم برات تنگ شده ولي بيخيال ...برو يه نفس راحت بكش كه سامان خيلي وقته خيلي چيزا رو دفن كرده ... برو با خيال راحت همون جوري كه خودت دوست داشتي لالا كن ... سخت نگير ... اين ديوونه هم آدم ميشه يه روز ... راستش ديگه حتي نميخوام برگردي ، گرچه هنوزم منتظرم ... ديگه حتي نميدونم اگه يه روز زنگ بزني بهت چي بگم ... آره عزيزم برو ... برو خوش باش ... برو و فكر كن يه ديوونه رو عاقل كردي ... برو و فكر كن سر يه زبون نفهم رو به طاق كوبيدي ... آره كوبيدييييي ... دمت گرم ... همچين كوبيدي كه تا عمر داره يادش نميره دستت درد نكنه ... بازم بيخيال ... برو و به اراده و قدرتت بناز ... برو به اينهمه منطق ، اينهمه وجدان ، اينهمه تعقلت ببال ... برو به اينهمه استحكامت پُز بده ... آفرين ... آفرين به اين شيوه شجاعانه اي كه در پيش گرفتي ... آفرين به تو و افكارت ... خوش به حالت ... !!! و بدا به حال امثال من ... اي بابا ... ديگه بيخيال ... ديگه هيچي مهم نيست ... خيلي چيزا رو بايد باور كنم ... خيلي چيزا رو دنيا داره بهم نشون ميده ... به خيلي چيزا محكومم و خيلي كارها دارم كه بايد انجام بدم ... شايد از نو شروع كردم ... شايد سعي كردم همه چيزها رو خراب كنم و از نو سعي در ساختنش بكنم ... ديگه نميخوامت ... ديگه دلم نميخواد ببينمت ... ديگه دلم نميخواد هيچ چيزي رو به خاطر بيارم ... ديگه هيچ آينه اي نميخوام داشته باشم ... ديگه حتي به چشماي خودمم نميخوام نگاه كنم ... آخه لامصب هنوزم بلد نيست دروغ بگه ولي بازم بيخيال ... آدم ميشه ... ميشكنمش ... خوردش ميكنم ... مثل تو ... همونطور كه تو .... نه !!! تو بي تقصيري ... خودم مقصرم ... مهم نيست ... آره عزيزم ... برو خوش باش ... برو نفس راحت بكش ... ديگه مزاحم نداري ... ديگه خلاص شدي ... ديگه هيچكي نه دم دردانشگاهتون براي ديدنت كمين كرده نه سر كوچه ... تلفنا رو هم راحت جواب بده ... من ديگه نيستم ... راحت هم آن لاين شو ... نميخواد برنامه كار با اينترنتتو عوض كني ... برو خوش باش ... برو عزيزم ... ايشالا خوشبخت بشي ... ايشالا به هدفهات برسي ... ايشالا هميشه سلامت باشي ... برو عزيزم ... برو ... خدا نگهدارت باشه ... خدا حافظ
***
آره دوستان ، من برگشتم ... يعني ميخوام برگردم ... بعد از اين همه وقت سكوت و تجربه بدترين روزها و تاريكترين شبها و بعد از يه هفته دست و پنجه نرم كردن با اين ديسك كمر و سياتيك لعنتي ديگه واقعاَ به حد جنون دارم ميرسم ... تا ميام يه برنامه ريزي كنم ... تا ميام رو چيزي حساب كنم ... تا ميام حس كنم اوضاع رو به بهبوده همه چي بهم ميريزه ... دقيقاَ وقتي فكر ميكني به آرامش ميخواي برسي يه طوفان ديگه از راه ميرسه و همه چيزتو به هم ميريزه ... ولي باشه ... اين نيز بگذرد ... ديگه از هيچي باك ندارم ... زدم به سيم آخر ... بذار هر چي ميخواد بشه ... سامان ميخواد اون سامان نباشه ... سامان ميخواد عوض بشه ... ميخواد خودشو دفن كنه ... ميخواد فرار كنه ... ميخواد ...
شايد بازم يه چند روزي ننويسم ... تا تنظيم شدن دوباره وقت ميخوام ... بازم برميگردم
خوبم !!!
رفتار من عادی است
اما نمیدانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا میبیند
از دور میگوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هرروزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام.
این روزها تنها
حس میکنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس میکنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
-از تو چه پنهان-
با سنگها آواز میخوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب میدانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بیخبر هستم
حس میکنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیداً بیشتر هستم
حتی اگر میشد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود:
من کاملاً تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها-حدود هفت فرسخ- در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه هارا زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی میداد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس میشد
دیشب دوباره
بیتاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی!!!
یک لقمه از حجم سفید ابر های ترد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالهای پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوستر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمیدانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن میگیرم
گاهی
صد بار در یک روز میمیرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافیست
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنائی میکند
گاهی دل بی دست و پا و سربزیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است !!!
***
شاعرشو نميشناسم
